طبق برنامه ریزی های انجام شده انوشه انصاری ( دوشنبه ) پایگاه فضائی بایکونور قزاقستان را به مقصد ایستگاه فضائی ترک می کند.

انوشه انصاری در مراسم اهداء جایزه ایکس.پرایز در حال سخنرانی
کم کم رویای کودکی انوشه انصاری دارد به واقعیتی بزرگ برای وی تبدیل شود. سفری که قرار است( 27 شهریورماه ) در پایگاه فضائی بایکونور قزاقستان به وقوع بپیوندد. همه چیز برای سفر مهیا شده است. خیال مدیران این پرواز هم از آتلانتیس راحت است چون شش سرنشین شاتل سه ماموریت برنامه ریزی شده را به خوبی انجام داده اند و کم کم عازم زمین می شوند. هجدهم اردیبهشت امسال سازمان فضائی روسیه به طور رسمی اعلام کرد که انوشه انصاری به عنوان اولین زن گردشگر فضائی در یکی از پروازهای فضاپیمای سایوز که برای بهار سال آینده برنامه ریزی شده بود به ایستگاه فضائی سفر خواهد کرد. اما پس از رد صلاحیت دایسوکی اناماتو به خاطر وجود مشکلات پزشکی انوشه که جانشین وی بود برای سفر 27 شهریورماه امسال انتخاب شد. این ماموریت به خاطر تاخیر چند روزه پرتاب شاتل آتلانتیس تقریبا 4 روز به عقب افتاد و سرانجام قرار شد که اگر هیچ مشکلی قبل از سفر رخ ندهد و پرتاب سایوز تاخیر نداشته باشد انوشه دوشنبه به سمت ایستگاه فضائی حرکت کند. از طرفی توجه رسانه های ملی نیز به این سفر معطوف شده است. گفت و گوی 75 دقیقه ای برنامه آسمان شب با انوشه و برگزاری سمینار ماهنامه نجوم ( پنج شنبه 30 شهریورماه ) در مورد سفر اولین ایرانی فضانورد از جمله این موارد است. سفر 20میلیون دلاری انصاری به ایستگاه فضائی دوشنبه در حدود ساعت 7:36 به وقت مرکزی ایران انجام می شود.انصاری هدف خود را از سفر به فضا این گونه بیان می کند : " با دست یافتن به این آرزو که از دوران کودکی در سر داشتم،امیدوارم به جوانان سراسر دنیا بطور مسلم نشان دهم که هیچ محدودیتی برای آنچه که میخواهند بدست بیاورند وجود ندارد. " اگر همه چیز طبق برنامه پیش رود سفر 10 روزه انصاری در حالی که پرچم ایران بر بازوی راست او نقش بسته است دوشنبه انجام خواهد شد. وی 8 روز را در ایستگاه فضائی به سر می برد و قرار است چند آزمایش علمی را نیز در آنجا انجام دهد.

سر انجام انتظار ها به پایان خود نزدیک میشود و به زودی انوشه انصاری با روشن شدن موتورهای پرتاب گر سایوز و شروع شمارش معکوس به رویای خود و همه ایرانیان جامعه عمل خواهد پوشاند. انتقال رسانه ای این رویداد مهم به مردم علاقمند شاید یکی از مهمترین رسالتهای این روزهای رسانه های صوتی - تصویری - روزنامه ها مجلات و ... باشد. صدا و سیما در حرکتی خوب و با حمایت متخصصین و منجمان کشورمان پوشش به نسب خوبی را زا روزهای گذشته برای این واقعه مهم و تاریخی آغاز کرده است که امیدواریم تا پایان ادامه یابد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:53 توسط فرشید
|
طبق برنامه ریزی های انجام شده انوشه انصاری ( دوشنبه ) پایگاه فضائی بایکونور قزاقستان را به مقصد ایستگاه فضائی ترک می کند.

انوشه انصاری در مراسم اهداء جایزه ایکس.پرایز در حال سخنرانی
کم کم رویای کودکی انوشه انصاری دارد به واقعیتی بزرگ برای وی تبدیل شود. سفری که قرار است( 27 شهریورماه ) در پایگاه فضائی بایکونور قزاقستان به وقوع بپیوندد. همه چیز برای سفر مهیا شده است. خیال مدیران این پرواز هم از آتلانتیس راحت است چون شش سرنشین شاتل سه ماموریت برنامه ریزی شده را به خوبی انجام داده اند و کم کم عازم زمین می شوند. هجدهم اردیبهشت امسال سازمان فضائی روسیه به طور رسمی اعلام کرد که انوشه انصاری به عنوان اولین زن گردشگر فضائی در یکی از پروازهای فضاپیمای سایوز که برای بهار سال آینده برنامه ریزی شده بود به ایستگاه فضائی سفر خواهد کرد. اما پس از رد صلاحیت دایسوکی اناماتو به خاطر وجود مشکلات پزشکی انوشه که جانشین وی بود برای سفر 27 شهریورماه امسال انتخاب شد. این ماموریت به خاطر تاخیر چند روزه پرتاب شاتل آتلانتیس تقریبا 4 روز به عقب افتاد و سرانجام قرار شد که اگر هیچ مشکلی قبل از سفر رخ ندهد و پرتاب سایوز تاخیر نداشته باشد انوشه دوشنبه به سمت ایستگاه فضائی حرکت کند. از طرفی توجه رسانه های ملی نیز به این سفر معطوف شده است. گفت و گوی 75 دقیقه ای برنامه آسمان شب با انوشه و برگزاری سمینار ماهنامه نجوم ( پنج شنبه 30 شهریورماه ) در مورد سفر اولین ایرانی فضانورد از جمله این موارد است. سفر 20میلیون دلاری انصاری به ایستگاه فضائی دوشنبه در حدود ساعت 7:36 به وقت مرکزی ایران انجام می شود.انصاری هدف خود را از سفر به فضا این گونه بیان می کند : " با دست یافتن به این آرزو که از دوران کودکی در سر داشتم،امیدوارم به جوانان سراسر دنیا بطور مسلم نشان دهم که هیچ محدودیتی برای آنچه که میخواهند بدست بیاورند وجود ندارد. " اگر همه چیز طبق برنامه پیش رود سفر 10 روزه انصاری در حالی که پرچم ایران بر بازوی راست او نقش بسته است دوشنبه انجام خواهد شد. وی 8 روز را در ایستگاه فضائی به سر می برد و قرار است چند آزمایش علمی را نیز در آنجا انجام دهد.

سر انجام انتظار ها به پایان خود نزدیک میشود و به زودی انوشه انصاری با روشن شدن موتورهای پرتاب گر سایوز و شروع شمارش معکوس به رویای خود و همه ایرانیان جامعه عمل خواهد پوشاند. انتقال رسانه ای این رویداد مهم به مردم علاقمند شاید یکی از مهمترین رسالتهای این روزهای رسانه های صوتی - تصویری - روزنامه ها مجلات و ... باشد. صدا و سیما در حرکتی خوب و با حمایت متخصصین و منجمان کشورمان پوشش به نسب خوبی را زا روزهای گذشته برای این واقعه مهم و تاریخی آغاز کرده است که امیدواریم تا پایان ادامه یابد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:52 توسط فرشید
|
سلام به همه دوستای خوبم!!!
اول از همه به خاطره اینکه بدون اطلاع قبلی برگشتم عذر می خوام!!باید می خبرتون می کردم!
امروز می خوام از تابستانی که گذشت بگم.در یک کلمه!افتظاح
اول از همه که امتحان های دانشگاه ما تا 10 مرداد طول کشید که خودش از نظر رکورد در کُل دانشگاه های کشور می تونه ثبت شه!!
هنوز توی امتحانا بودیم که پام مورد عنایت قرار گرفت و یه 20 روزی پام توی گچ بود!به یادم رفت که بگم به خاطر علاقه شدیدی هم که به درس دارم(آره جون خودم)ترم تابستونه هم گرفتم که دیگه تابستون مفیدی داشته باشم
تا اومدیم به خودمون بجنبیم شد اول شهریور امتحان های ترم تابستون!!امتحانارو که عالی دادم(اینجا می تونین از هر کدوم از اصواتی که بلدین استفاده کنین)از 8واحد اخذ شده 5تارو پاس کردم!
حالا فهمیدین چرا امسال ضد حال خوردم!!
خوب دیگه شماها هم بگین تابستون چی کارا کردین!!!؟؟؟
فعلآ
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 8:31 توسط فرشید
|
« دروغ»
من، با تو بودم و تو، از من چه دور بودی
ای کاش تو هم مث من کمی صبور بودی
نگاه من به چشم تو، اما نگات جای دیگه
دلم با حرفای تو بود،دلت با حرفای دیگه
اولا میگفتی به من"فرشته ی خدا شدی"
اما نفهمیدم چرا تو از دلم جدا شدی
من واسه تو یه عکس شدم،تو واسه من یه بت شدی
نگو که عاشقم بودی،نگو تو عشق فدا شدی
وقتی شروع شد قصمون گفتی به من "دوسِت دارم"
اما نگفتی" خیلی زود، تو رو تنهات میذارم"
گفتی به من" مهتابِ من از عشق سیرت میکنم"
نفهمیدم معنیشو که، این بود "اسیرت میکنم"
گفتی که" میدونی چرا من فقط عاشق شبام؟
چون که چشای تو فقط چراغ میشه شبا برام"
آره گفتی خیلی از عشق و محبت
گفتی از نجابت و مهر و صداقت
گفتی اما خودِتم باور نداشتی حرفاتو
نمیدونستی به کی باید بگی دروغاتو
اما من تموم حرفای تورو از بر شدم
من همه دروغاتو باور شدم
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 11:58 توسط فرشید
|
So next time one of your friends have a birthday
and speak another language you can wish them in
their own language. Wouldn't that be fun!!!!! Enjoy.
Language How to say "Happy Birthday
Afrikaans Veels geluk met jou verjaarsdag!
Armenian Taredartzet shnorhavor!
Albanian Urime ditelindjen!
Arabic tayeb/a! (masculine/feminine)
Danish Tillykke med fodselsdagen!
Dutch gefeliciteerd met je verjaardag!
Esperanto Felichan Naskightagon!
French Joyeux Anniversaire
German Alles Gute zum Geburtstag!
India Janam Din ki badhai
Japanese Otanjou-bi Omedetou Gozaimasu!
Korean Saeng il chuk ha ham ni da!
Norwegian Gratulerer med dagen!
Persian Tavalodet Mobarak!
Russian S dniom razhdjenia!
Turkish Dogum gunun kutlu olsun!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:56 توسط فرشید
|
نقطه،تنها یک ترسیم است با این همه جهان از نقطه ساخته شده، کرهی زمین نقطهای در کائنات، ایران نقطهای در جهان، تهران نقطهای در ایران و توحید نقطهای در تهران است که بعد از اصلاح هندسی کاملا" دایره شده و به همه جا راه دارد. از توحید می توانی ستارخان را ببینی، پیراهن قهوهای پوشیده و شلوار کهنه ی سیاه رنگی به پا کرده، ویلوناش حسابی کوک است البته مارک استرابیوس نیست. ستارخان بیشتر جلوی ساندویچ فروشیها می پلکد به خصوص نشاط که همیشه غروبها کنارش چند ماشین ایستادهاند اگر یکی از آنها پنجرهاش باز باشد ستارخان ویلون را پایین می گیرد. شور و سه گاه را خیلی موزون می زند اما نه مثل خالقی یا آن بدیعی که توی جوی پیدایش کردند. ستارخان پنجه خاص خودش را دارد باید بیایی و بشنوی.
از غروب کارش را شروع میکند اگر صندوق دار نبیندش وارد رستوران می شود. صندوق دارها در مقابل کارشان مسئولند. آرتروز گردن هم دارند باید به آنچه می شمرند خیره باشند. ستارخان جلوی هر میز کمی مکث می کند شاید مرد یا زنی که به زور لقمهاش را پایین نمی دهد بتواند دستی به جیب برساند و او را سر حال بیاورد آن وقت پنجهاش جان دارتر میشود وتو شاید بفهمی که با پنجه یاحقی فرق دارد. ستارخان بداهه نواز است. دلیلی ندارد که ویلون را پنجهای یاد گرفته باشد شاید نت بلد باشد چه فرقی می کند؟ از رستوران که بیرون زد کنار پنجره نیم باز ماشینی خم میشود و چنان با اصرار آرشه را بر سیم می کشد که شور، راهش را داخل ماشین باز کند. ستارخان پنجره نیمه بازی به جهان که پیدا کند یک پارچه شور می شود و از سه گاه به ماهور می رود اگر آن پنجره بسته شد خم به ابرو نمی آورد، پنجره دیگری پیدا می کند، ستارخان پر از پنجره است و خودش این را خوب می داند. ستارخان غروبها شلوغ است.
به عقب برگرد، کمی که به راست بپیچی می توانی باقرخان را ببینی. آکاردئون روی شانههایش سنگینی نمی کند. باقرخان بداهه نواز نیست، رنگ میزند و سکینه دایقزی نای نای را از همه بیشتر دوست دارد. سازاش اینقدر طنین دارد که نیازی ندارد جلوی پنجره نیم بازی خم بشود. کوچههای فرعی را بیشتر دوست دارد. گاهی پنجرهای باز می شود شاید کسی یاد خاطرهای قدیمی افتاده، آن وقت یک دویست تومنی پرواز میکند و مثل مرغ غمگین بال شکستهای جلوی پای باقرخان می افتد. باقر خان با رنگ دایقزی نای نای دویستی وحتی پانصدی شکار می کند شاید کمی جلوتر مجلس ختم یا عروسی باشد، باقرخان را که صدا کنند صدای آکاردئون قطع می شود. به طرف پنجره می رود. کنار در لبخند می زند. بند آکاردئون را از شانههایش باز می کند. ظرف غذا را می گیرد. روی پله می نشیند. لقمهها را آرام می جود و با حوصله فرو می دهد، این رفتار یک هنرمند متواضع است. باقرخان نمی تواند در عروسی رنگ بزند، دلش می گیرد. بغض می کند. باقرخان مال کوچههایش است. باقرخان کوچههایش را خوب می شناسد. باقرخان نمی تواند از درگاه خانههایش جلوتر برود.
ستارخان و باقرخان کنارهم مثل دو خط موازی هستند که هیچ وقت به هم نمی رسند. نمی شود باقرخان یک مرتبه فرو بریزد وسط ستارخان یا ستارخان ماشینها ومغازههایش را سرریز کند در باقرخان. مسیرها با هم فرق می کنند. اگرچه راهها محتومند اما رونده در انتخاب آزاد است.
حتی در این نقطه که صندوقدار حسابها را به صاحب رستوران تحویل می دهد، کرکره را پایین می کشد، آتروز گردناش را به خانه می برد و ستارخان در تاریکی مطلق گم می شود.
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:54 توسط فرشید
|
سلام به همه دوستان من برگشتم!!!می خوام سبک وبلاگ رو عوض کنم شاید بهتر شه!!!!!زور خودمو می زنم
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:49 توسط فرشید
|
سلام به همه دوستان
یه خبر بد واسه خودم و شاید خوب واسه شماها!!!!
من شاید دیگه وبلاگم رو به روز نکنم!!!!نمی بندمش ولی دیگه نمی یام!نمی دونم چه مرگمه!!!ولی اگه دوباره حالم خوب شد بر می گردم!!!
اینم بگم هر وقت بتونم بهتون سر می زنم!!!
از همه دوستای خوبم ممنونم که این مدت منو تحمل کردن! تشکر می کنم!!اشکان و بابک شما زود به روز کنید که حتمآبهتون سر می زنم!!!
از مریم(آبجی مریم)هم تشکر می کنم تولدشم از همین جا تبریک می گم امیدوارم همیشه پیروز و موفق باشه!!!و همیشه با عشقش باشه!!!!منو فراموش نکنی ها!!!!!
آبجی کوچول از شما هم ممنونم با نظر های کارشناسانه شما وبلاگم خوبتر شده بود!!به نوشتن خاطرات ادامه بده هر وقت بتونم نظر می زارم!!!
از خانوم سلیمی هم تشکر می کنم که همیشه از نوشته هام تعریف می کردن!!!از آشنایی با شما خوشحالم!تلاشمو واسه اون کاره می کنم!!
همچنین مریم یکتا که با نظر هاش به من لطف داشتن حتمآ بهت سر می زنم!!!با من قهر نکنی ها!!!
از دوست خوبم آقا آرمانم تشکر می کنم!!!لوتی خیلی مخلصیممممممممممممم!!!
می رسیم به مانیا و ملودی خانوم!!!قول می دم همیشه بهتون سر بزنم!!!من رفتم ولی هنوز ملودی خوابه!!!!مانیا از آشنایی با تو و خواهرت خوشحال شدم!!واسه رفتنم گریه نکنی!!!!(اعتماد به نفس رو حال کن!!!!)مانین اومدم تهران بهتون سر می زنم!!!(چتر شدم)امیدوارم دیگه هیچ وقت ناراحت نباشی!!!
خوب دیگه من رفتم حلالم کنید!!!!!





+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:33 توسط فرشید
|
سلام به همه دوستان
امروز جاتون خالی با بروبچز رفتیم پارک کوهستان.اکثر دوستای قدیمی بچه های دبیرستانو...خلاصه همه بودن.با بچه ها از دو سه هفته پیش قرار گذاشته بودیم ولی همه یه وقت خالی نداشتن تا اینکه دیشب دیگه همرو به زور واسه امروز جمع کردیم!!!من بیچاره دیشب تا ساعت۲ توی بلوار بودم با بچه ها بودیم!!صبح ساعت ۶ بلند شدم!!سهند اومد دنبالم بعد هم شایان و مهدی اومدن خلاصه رفتیم!!!ساعت ۷ اونجا بودیم!!!به!!ببین کی اینجاس!!!!اشبک!!!!آقا اشکان و بابک خان!!!یه نیم ساعتی توی پارک کوهستان بودیم تا بچه ها جمع بشن!!!همه بودن همه مدل!!!جواتی تا ...
بچه ها که همه اومدن رفتیم پارک غربی!!تا ما رفتیم ملت ریختن اونجا!!!هر کی در ماشینشو باز کرده بود واسه خودش با سیستم فاز می گرفت!!!یه چندتا پیکان عشق باز(چطوری جواتی!!)ملت رو کف بر کرده بودن!!خدایی سیستم فقط روی پیکان جواب می ده!!یه عشق باز بود پیکانشو آورده بود بیست جور بوق داشت!!سگ گاو و....
باندای خربزه ایی با ساو ۱۰ اینچ!!!!آهنگ sash گذاشته بود!!!می ترکوند!!لاستیک های دور سفید!!!سیستم دوگانه سوز!!سی دی سوخته جلوی آینه!!!عکس هدیه تهرانی هم توی درای جلو!!!!خلاصه اصل جوات بازار بود!!می موند ماشین افغانی!!!
یه چندتا ماشین دیگه هم بودن که دست کمی از اون قبلی نداشتن!!!چندتا بچه جیگولی هم که هنوز با بریک تکنو حال می کردن!!!رفته بودن وسط دست وپای خودشونو آش ولاش کردن!!!یکی نیست بگه آخه مجبورین روی آسفالت خودکشی کنین!!!!خلاصه وارد بازی های پیچیده ای شده بودن!!!ما هم همه بچه مثبت یه گوشه والیبال بازی می کردیم!!!!خوب که خسته شدیم دیگه وقت رفتن بود!!!از همه خداحافظی کردیم با شایان مهدی سهند بر گشتیم خونه!!!چقدرهیجان انگیز بود نه!!!؟؟؟چه جلب!یه سری عکس با فیلم هم گرفتیم که قرار شد اشبک(اشکان و بابک)توی وبلاگشون بزنن!!سرتون رو درد آوردم فعلآ بابای
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 13:0 توسط فرشید
|
گريه اي در شب
مردم نميدانند پشت چهره من ـ
يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است
مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي
تا آنكه دانند ـ
بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است
وز دولت باران اشكم ـ
گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است
***
من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم
اندوه من، اندوه پست « آب و نان »نيست
اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ
جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست
***
شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ
هر سو ببامي ميدود موج نگاهم
در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:
« من دردمندم »
« من بي پناهم »
***
از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !
« من تيره بختم »
« من موج اشكم »
« من ابر آهم »
بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:
« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»
« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ
« در قعر چاهم »
***
بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !
من تيره روزم ـ
بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »
***
ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه
اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار
در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »
***
با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:
كاي شب نشينان تهي دست !
وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !
آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست
در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم
شرمنده ام از دستگيري
اما در اين شرمندگي ها بيگناهم
دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم
اين را تو ميداني و ميداند خدا هم
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 12:2 توسط فرشید
|